درباره وبلاگ

من عاشق تنهایی هستم که میدونم به عشقم نمیرسم...
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
دوباره شب ، دوباره سکوت ، دوباره تنهایی ، دوباره من و یک دنیا خاطره .
دوباره تنها شدم دوباره دلم تنگ است به اندازه ی غم یک گل پژمرده.
به اندازه ی سوز و تب یک دشت باران نخورده .
غنچه از خواب پرید
و گلی تازه به دنیا آمد
خار خندید و به او گفت: سلام
و جوابی نشنید
خار رنجید ولی هیچ نگفت
ساعتی چند گذشت
گل چه زیبا شده بود
دست بی رحمی آمد نزدیک
گل سراسیمه ز وحشت لرزید
لیک آن خار در آن دست جهید
و گل از مرگ رهید
صبح فردا که رسید
خار با شبنمی از خواب پرید
گل صمیمانه به او گفت: سلام
آنان که زندگی را بستری از گل سرخ می دانند، همیشه از خارهای آن شکایت می کنند
غافل از اینکه: هر خار پله ایست برای در آغوش کشیدن گل سرخ

با همه ي بي سر و ساماني ام باز به دنبال پريشاني ام
طاقت فرسودگي ام هيچ نيست در پي ويرانه شدنه آني ام
آمدم بلكه نگاهم كني عاشق آن لحظه ي طوفاني ام
دل خوش گرماي كسي نيستم ................................
ماهي برگشته ز دريا شدم تا كه بگيري و بميراني ام
خوب ترين حادثه مي دانمت خوبترين حادثه مي داني ام؟
حرف بزن ابر مرا باز كن دير زماني است كه باراني ام
حرف بزن حرف بزنسالهاست تشنه ي يك صحبت طولاني ام

وقتي کسي تو را تنها گذاشت، نگران خودت نباش که بدون او چکار کني شرمنده دلت باش که به تو اطمينان کرد!
براي او که در تمام لحظه هايم ماندگار خواهد بود
امشب دلم به پهناي يک آسمان گرفته.
با تويي که هيچ در نگاهم نمي خواني.
لحظه هاي گمشده دور دست من لبريز از خاطرات زيباي توست از نگاه ها و لبخندهايت...
و حالا بيشتر از همه لحظه هاي زندگي به گرماي دستانت محتاجم و به اندازه
تمام ثانيه هاي بي تو بودن دوستت دارم.
غرورت را به خاطر دل كسي كه دوستش داري بشكن ولي هيچ وقت دل كسي را كه دوستش داري به خاطر غرورت نشكن.
خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد.خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري،خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد.
لبريزم از حس دوست داشتن
لبريزم از حس دوست داشتنم ديگر جمله هاي دوستت دارم عاشقتم کفايت نمي کند هنوز پيدا نکرده ام واژه اي را که لايق عشق ناب تو باشد هنوز پيدا نکرده ام واژه اي که گوياي احساس من به تو باشد نامت را آسماني ترين مي نهم ،اما نه باز هم شايسته ي تو نيست تو فراتر از آسماني آنقدر خوب و مهرباني آنقدر برايم عزيزي که نمي دانم تو را چه بنامم فرا تر از گلواژه فراتر از عشق نمي دانم دلم مي خواهد زيباترين و با احساس ترين جمله هاي عاشقانه را بپاي تو بريزم اما چه کنم زبانم قادر نيست... مي بوسم خدايي که تورا براي من خلق کرد مي بوس
بنام لحظه هاي شيريني که در کنارت گذشت
لحظه هاي تلخي که در نبودنت سپري شد
و لحظه هاي انتظاري که براي ديدنت به برگ هاي ورق خورده کتاب عمر و زندگي ام سپرده مي شود.
کاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبودند که امروز آرزوي ديدن يک لحظه فقط يک
لحظه از لبخندهاي عاشقانه ات را داشته باشم
کاش چشمان معصومت به چشمانم خيره نميشد تا امروزچشمان من به ياد آن لحظه بهانه گيرند و اشک بريزن.
کاش ميشد که هيچ کسي تنها نبود...
دلم براي کسي تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد دلم براي کسي تنگ است که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي کند دلم براي کسي تنگ است که تنم اغوشش را مي طلبد دلم براي کسي تنگ است که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند دلم براي کسي تنگ است.
آخرين حرف من
تقديم به اولين نگاهي که
عشق و محبت را
در دل من کاشت
تقديم به نگاه بي گناه تو
تقديم به سوال هاي بي جواب من
بازم به احترام چشمهايت
تقديم به چشمان قشنگت که قلب مرا ربود
آنکه در انتظار نگاهت مي ماند
بي کسي
هيچ کس ويرانيم را حس نکرد
وسعت حيرانيم را حس نکرد
در ميان خنده هاي تلخ من ديده بارانيم را حس نکرد
در هجوم لحظه هاي بي کسي غربت پنهانيم را حس نکرد
آن که با آغاز من مانوس بود لحظه ي پايانيم را حس نکرد
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شب
يادم آيد : تو
كاش ميون منو تو اين همه ترديد نبود
اونيکه بين ما از عشق ما خنديد نبود
ميتونستم بگم عاشقونه من عاشقتم
کاش ميشد باور کني که من عزيز لايقتم
حالا بين ما جدايست غم جان ترانه دارم
مي خونم برات بدوني عزيزم بهانه دارم
مي خونم از غصه هاي دوري شب زده گير
مي خونم تا تو بيايي ،بيا و دستامو بگير
چه کنم با عشق تو عمريه عاشق گشتم
با همه دروغ وليکن با تو صادق گشتم
مي دونم ميري و واژه واژه بر مي گردي
من و حيران و خودت دوباره بر مي گردي
حالا از دوري تو اين دل من تنگ شده
دلم از غصه ي دوريت عزيزم سنگ شده
تو بيا عاشقونه به هم وفادار بشيم
از همين خوا
شبي در امتداد سحر...
شبي تاريک و پر از سکوت در اتاقم تنهاتر از هميشه... نااميد از فردايي روشن... بازم نقش چشمات در خيالم... تنها جايي که با همه بي قراريهام احساس آرامش ميکنم... خاطرات با تو بودن در حال رفت وآمد در ذهنم هستن... هنوز چشم به راهتم ديونه... آخه چرا اين نفسام تلخه واسم؟ اي کاش زودتر از موعود مقررم فرشته مرگ مرا به کام خويش مي گرفت و اين روح خسته را به آسمونا ميبرد... هر جا که باشه ديگه بدتر از اين جا که نيست... شايد اين جوري يک بار بميرم... ولي الان همه لحظاتم شده مردن و زنده شدن... بذار حداقل يک کم از قصه عشقمون بگم تا شايد خوا
خيلي سخته؟
خيلي سخته چيزي که تا ديشب بود يادگاري
صبح بلندبشي ببيني دوستش نداري
خيلي سخته که نبا شه جايي براي آشتي
بي وفاشه اون چيزي که خودت اسمشو گذاشتي
خيلي سحته که گفته واسه چشات مي ميره
بره سراغي از نگاهت نگيره
خيلي سخته اوني که کردت ديونه
هواش وقتي که تمام شد ديگه نمي مونه
خيلي سخته عزيزي شب عازم سفر شه
فرداي همان روز دوست عاشقش خبر شد
خيلي سخته که من و تو با هم بخونيم
انقدر بخونيم که نفهميم ديونه کدومونيم
من دراين خلوت دلگير جان مي سپارم امشب تقسيم مي کنم سکوت را با سکوت...
وتو درآنسوي اين شب با غم ها بيگانه مي گريزي از ياد من: شايد اما در خيالت ياد من مي شکفد من ولي در اين خيالم...
که در چشمهاي خسته ام که روزي از غم عشق و فراق يار ميگريست محزونم......
چه سنگين گذشت عصر باراني ام گويي نوازش نمي کرد، باران صورتم را وامروز دوباره
شکست تکه اي از شکسته هاي قلبم....
درآن گوشه ي پاييزي که تو تنهايم گذاشتي گريه ام، فريادم، تنها سکوتي بود تا حرفهايم در بستري از بغض بخوابند..
کاش گفته بودم...!
امشب تنهايم و اندوه شب ، آزرده ام مي كند ...
ديگر از خيالت خسته ام ! و سهم من از تمام تو
واژه اي جوهري است از نامت كه ذهن سپيد كاغذ را
لك مي كند سياه ! و حسرتي مي نهد بر دلم سخت سنگين !
و فقط خدا مي داند که جاي خاليت را هيچ ستاره اي پر نمي کند...
بيا و ببين که چقدر بي رحم شده ام اين روزها!
تمام شعرهايم را مي سوزانم پنجره ها را مي بندم
با خيالت مي جنگم و ديگر نم نم
باران عاشقم نمي كند رنگ آبي زيبا نيست
و از همه بدتر اينكه دوستت ندارم !
باز هم دروغي كبود... خنده ام مي گيرد!!!
از همه خسته ام خسته از همه
بيش از همه از خويش هنوز هم يادت ويرانم م
![]()
![]()
![]()



اون کسی که ميگفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من آمده باشد.
رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه ميرفت. صداي خش خش برگ ها همان آوازي بود که من گمان ميکردم مي گويد: دوستت دارم...
دقایقی تو زندگی هستند که دلت برای کسی اونقدر تنگ میشه که میخوای اونو از رویات بیرون بکشی و توی دنیای واقعی بغلش کنی.
تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم، تعجب نکن که چرا گريه نميکنم، بي تو يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو همين يک لحظه باقي است......

با توام با تو بودم و با تو هستم با تو که سرنوشت مرا رقم زدي روحم را مجروح کردي و چشمانم را پر از اشک و دستانم را با لبانت آشنا ساختي... با تو که گلهاي شعمداني باغچه ام را خشکاندي پرستوهايي که در طاقچه اتاقم آشيان کرده بودند پراندي بهار روياهايم را مبدل به خزانش کردي عاشق بودم تو عشقم را ربودي و احساسم را در بي احساسي خود مدفون ساختي...
سالهاست که زمان در گذر است و من بسنده کرده ام به: شايد فردا و بارها گفته ام: شايد فردا سرنوشت تلخ و محنت زايم پايان پذيرد با توام و باز براي تو مي نويسم.


استادى از شاگردانش پرسيد:چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد ميزنيم؟
چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند ميکنند و سر
هم داد ميکشند؟
شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت:چون در آن لحظه، آرامش و
خونسرديمان را از دست ميدهيم.
استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست ميدهيم درست است امّا چرا
باوجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد ميزنيم؟ آيا نميتوان
با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم
دادميزنيم؟
شاگردان هر کدام جوابهايى دادند امّا پاسخهاى هيچکدام
استاد را راضى نکرد...
سرانجام او چنين توضيح داد:هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى
هستند، قلبهايشان از يکديگر فاصله ميگيرد.آنها براى اين که فاصله
را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر
باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى
ميافتد؟
آنها سر هم داد نميزنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت ميکنند.
چرا؟ چون قلبهايشان خيلى به هم نزديک است.فاصله قلبهاشان بسيار
کم است.
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه
اتفاقى ميافتد؟
آنها حتى حرف معمولى هم با هم نميزنند و فقط در گوش هم نجوا
ميکنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر ميشود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بينياز ميشوند و فقط به يکديگر
نگاه ميکنند!
اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصلهاى بين قلبهاى آنها
باقى نمانده باشد...

منتظر نظراتون هستم![]()
![]()
نوشته شده توسط مینا در سه شنبه 27 مرداد1388 ساعت 9:38 PM موضوع | لینک ثابت
به نام او ...![]()
![]()
من پذیرفتم شکســــــــت خویش را
پندهای عقل دور اندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
میروم از رفتن من شــــــــــــاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
گر چه تو زودتر از من میـــــــــــروی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفــــهـــــمی درد را
تلخی برخورد های سرد را
تلخی برخوردهای سرد را

قصه من و تو آغازش در دفتر آرزوها بود و داستانش در دفتر ليلی و مجنون سروده شد
قصه من و تو از آن نيمه شب پر خاطره آغاز شد و اينك نيز با قصه دوری در حال نوشته شدن است
قصه من و تو آغازی احساسی داشت ، حرفهايی رويايی داشت ، اما ادامه آن يك داستان عاشقانه و واقعی شد
تو آمدی در خوابم ، نشستی در سرزمين رويايم ، و آن قلب سرخت را با دو دست مهربانت به من هديه دادی
چه زيبا پر كشيديم به سوی دشت پروانه ها ، چه زيبا بر روی ماه نشستی و من نيز ماه را به آرامی حركت می دادم
لحظه سفرت لحظه زيبايی بود ، لحظه ای كه بر روی گلبرگ گلی نشستی و با نسيم عشق به سوی دياری ديگر رهسپار شدی
من نيز در كنار قناری پر بسته نشسته بودم و نوای غمگين او را گوش ميدادم و به شبنمی كه عكس چشمان خيسم در آن افتاده بود نگاه می كردم
قصه من و تو قصه زيباترين عشق دنيا است ، قصه من و تو قصه يك سرزمين بی انتها است ، قصه من و تو ، قصه يك رويای بيدار شدنی است
آغاز ديدارمان چه پر خاطره بود ، عكس چشمانت هنوز در ذهنم تكرار ميشود ، يك نگاه عاشقانه ، يك نوای صادقانه ، هديه ای بود پر از آرزو و اميد
سر آغاز قصه من و تو از يك نگاه عاشقانه آغاز شد ، و به لحظه مرگ نيز ختم خواهد شد
دفتری كهنه و پوسيده ، دلی نا اميد و شكسته ، قلم بدون جوهر داشتم
تو كه آمدی دفترم تازه شد ، دلم اميدوار و پر تپش از عشق شد ، و قلمم آماده نوشتن كلام مقدس تو را داشت
اولين كلامم به نام تو بود و تكه كلامم نيز اسم تو بود
قصه من و تو قصه شمعی خاموش نشدنی است ، قصه من و تو قصه مهتاب و ستاره است
![]()
![]()
![]()
ژ
فقط يك بار به دنيا مي آيي
فقط يك بار خداوند زندگي را به تو هديه ميكند
اما در سرايي ديگر همواره خواهي بود
اگر اين فرصت يك بار را از دست بدهي
چه خواهي كرد؟
اما يادت باشد كه هر صبح تولدي دوباره است
تولدي از خود با خود و به دست خود.
فرصت را از دست نده!
![]()
![]()
![]()
اگر روزی ، یک لحظه
به اندازۀ گذارِ نسیمی از ورایِ دیدگانت
یادِ ما کردی
آن روز که شناختی وجودم را
بدان که تمام لحظات با تو بودم
با تو زیستم و با تو بارانی شدم
ولی افسوس که تو ندیدی و رفتی
پر کشیدی بی هیچ بهانه از آشیانه
آشیانی که به تازگی رنگِ حیات به خود دیده بود
پس در آن روز که یاد آن مهر و صفا کردی
آن روز نیز بگذر و همراهِ نسیم برو
برو و سهمِ من هم تنها
یک یادِش به خیرِ کوچک......
نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 ساعت 4:8 PM موضوع | لینک ثابت
به نام خدایی که عشق را آفرید...
![]()
![]()
![]()


معناي زنده بودن من، با تو بودن است.
نزديك، دور
سيـر، گرسنه
رها، اسيـر
دلتنگ، شاد
آن لحظهاي كه بي تو سرآيد مرا، مبـاد!

كاش بارانی ببارد قلبها را تر كند
بگذرد از هفت بند ما صدا را تر كند
قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها
رشته رشته مویرگهای هوا را تر كند
بشكند در هم طلسم كهنه ی این باغ را
شاخه های خشك بی بار دعا را تر كند
مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت
سرزمین سینه ها تا نا كجا را تر كند
چترها تان را ببندید ای به ساحل مانده ها
شاید این باران كه می بارد شما را تر كند


می خواهم از تو بنویسم برای تو که در تمام لحظاتم وجود داری. خنده هایم برای توست. با تو بودن مرا شاد می کند وبی تو بودن مرا گریان. تو با من هستی در حالی که در کنارم نیستی. تو با منی چون در قلب منی
قلبم را با دنیا عوض نمی کنم چون تو در آنی و من تنها تو را دوست دارم که سبزی مانند بهار استواری مانند کوه لطیفی مانند گل و روانی همچون دریا.

نظر یادتون نره
نوشته شده توسط مینا در یکشنبه 11 فروردین1387 ساعت 2:14 PM موضوع | لینک ثابت
نمی دانم امشب کبوتر افکارم بر کدامین بام گشوده در
غبار نشسته که واژه ها برای یاری ام راه را گم کرده اند
تنها میدانم در این گم گشتگی باید از تو بنویسم.
عزیز ترینم! قلبم را فرش زیر پایت می کنم و نور چشمانم
را فانوس دریای مهربانیت. دوست گمگشته و سنگ صبور
روزهای تنهاییم .
تمام شکوفه های سیب و غنچه های یاس و مریم و مینا را
با گلابی از اشک چشمانم نثار قدم های بهاری تو میکنم
و همراه دعای خیرم بدرقه ی راهی که در پیش گرفته ای
اما نمی توانم به روزهایی که هنوز زمانه لحظه های با تو
بودن را شکار نکرده بود نیندیشم و به روزهایی که روی
نیمکتهای سنگی خاطره چراغی از مهربانی می افروختیم
و خاطره های خوش را با هم بودن را در آلبوم خیال خویش
حک می کردیم. ولی با همه ی اندوه فاصله گرفتن از تو
بسیار خوشحالم که به آرزوی خویش رسیدی............
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن
ابتدای یک پریشانی است حرفش را نزن
آرزو داریکه دیگر بر نگردم پیش تو
راهمان با این که طولانیست حرفش را نزن
دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا
دل شکستن کار آسانیست حرفش را نزن
خورده ای سوگند روزی عهد مارا بشکنی
این شکستن نا مسلمانیست حرفش را نرن
حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج تو ام
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نرن
نوشته شده توسط مینا در سه شنبه 29 آبان1386 ساعت 9:12 PM موضوع | لینک ثابت
پرسيد به خاطر كي زنده هستي؟
با اينكه دلم مي خواست با تمام وجودم داد بزنم
"بخاطر تو"
بهش گفتم به خاطر هيچ كس
پرسيد پس به خاطر چه زنده هستي؟
با اينكه دلم فرياد ميزد
"به خاطر تو"
با يك بغض غمگين گفتم به خاطر هيچ چيز
ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟
در حاليكه اشك تو چشمانش جمع شده بود
گفت به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده است![]()
![]()
![]()
![]()



ـ گریه کردم ...گریه کردم و بعد خندیدم...
- خندیدم ...خندیدم و گریه کردم.....
-دعا کردم ....دعا کردم و گریه کردم.....
- با خدا حرف زدم....صداش کردم....فریاد زدم....با فریاد صداش زدم
- نماز خوندم....نماز خوندم و گریه کردم.....
- نفرین کردم ....نفرین کردم و آروم شدم.....
- به انتقام فکر کردم..........ولی آرومم نکرد......
- خواب دیدم....کابوس ....شاید تکرار گذشته.....توی خواب آتیش گرفتم و سوختم
-دوباره خدا رو صدا زدم.............بلند تر صداش زدم ......التماسش کردم......براش
گریه کردم و ازش کمک خواستم....خواستم که خودش همه چیزو حل
کنه.....خواستم که تنهام نذاره.............خواستم که دوباره اون گذشته ی شوم رو
تکرار نکنه...........
-نذر کردم...........نذر کردم که همه چیز حل شه ..........
برام دعا کنید...بیشتر از همیشه
آرزومندآرزوهاتون:دختر تابستون
نوشته شده توسط مینا در پنجشنبه 15 شهریور1386 ساعت 12:42 PM موضوع | لینک ثابت

هرروز فاصله ام با تو دو صد چندان می شود
سرنوشت این تنهایی ام چه خواهد شد وقتی که تو نباشی
با تقدیر چه کنم تنها به خاطر تو باید زندگی کرد وزنده بود
سرنوشتم را با خاطرات تو پر خواهم کرد نازنین باورها را باور کن
تا دوباره روی لبهای قشنگت تبسم نقش بندد
من با آیینه ها شکستم فش باورم شود که بی تو باید مرد
باید خشکید چه سخت است روزهای بی تو بودن
نازنینم مرا دریاب که بی توهرگز نمی توانم قدم ازقدم
بردارم گریه هایم قصه ام را باور کردند پس توهم باورم کن.



از دست خودم خسته ام در حدی که مرگ رو ترجیح می دم
از دست دیگرون که بی توجه از کنار هم رد می شن
از دست زمونه که نامردی و دل شکستن رو بلاجبار به همه یاد می ده
از دست آسمون که هر شب با ستاره هاش منتظر دیدن اشکای من اند
از دست اتاق تاریکم که با آرامشش منو تو خودش حبس می کنه
از دست زمان که به من فرصت تنها بودن رو می ده
از دست کسایی که پیمان رفاقت می بندن ولی دریغ از یه ذره رفاقت
از دست قصه های عاشقونه که هیچ کدومشون عشق منو شامل نمی شن
از دست هر چی دختر تو دنیاست حتی خودم از لوس بازی های دخترونه
از دست هر چی پسره چون واقعا خائن اند و نامردیشون بهم ثابت شده
از دست زبونم که نمی تونه حرف دلم رو نشون بده
از دست دلم که ساده میشکنه و عذابم می ده
از دست من از دست تویی که اینو می خونی و نظر نمیدی
ای سفیدا ای سیاها زندگی ماله شماها
من که تو دنیا غریبم خوش به حال آشناها
*
با همین ای آشـناها بی مـنین ای هم صداها
تو دلاتون غم ندارین ای همه از من جداها
شـب چشماتون قشنگه روزتون رنگ شبـا نیست
من که قهرم با زمونه عشق من عشق شما نیست
با غم بی هم زبونی خون و تو می خونه کردم
سازش دیوونه واری با دل دیوونه کردم
خنده ها ماله شماها گریـه ها ماله دل من
با شراب و شوره مستی حل نمی شه مشکل من
ای سفیدا ای سیاها زندگی ماله شماها
من که تو دنیا غریبم خوش به حال آشناها
*
از شماها بی وفایی از من اما صبر و طاقت
طاقـت و صبرم تمومـه خسته هستم تا قیامت
خنده ها ماله شماها گریـه ها ماله دل من
با شراب و شوره مستی حل نمی شه مشکل من
ای سفیدا ای سیاها زندگی ماله شماها
من که تو دنیا غریبم خوش به حال آشناها
نوشته شده توسط مینا در یکشنبه 14 مرداد1386 ساعت 8:3 PM موضوع | لینک ثابت
به نام جدایی دیر زمانی بود که می خواستم حرفای دلم را بنویسم ولی جنس کلماتم از سکوت بود امشب بغز شکوه هایم از بی وفایی روزگار ترکیده است می خواهم شرح روزهای دلتنگی ام را بنویسم روزهایی را که دلم در حسرت دیدنت می سوخت می خواهم به افراد دنیا دیده بنویسم می خواهند ما را از هم جدا کنند می خواهم به آنهایی بنویسم که قصد دارند دل شکسته ام را برای هزارمین بار بشکنند. اگر این شکستن مسلمانیست پس بشکنید ولی آرام که آن دل مامن بهترین کس زندگی ام است تو را به خدا چشمانتان را به روی حقیقت خوب باز کنید و ببینید در محکمه ی وجدان شما گناه من چیست؟ بالاخره روزی فرا رسید که عشق و عاطفه در نهاد من مرد و قاضی سر نوشت مرا به جدایی محکوم ساخت در نظر من رنگ زشت بی وفایی همه جا را فرا گرفته بود تمام آرزوهایم بر باد رفت و من شدم دختری تنها که مقابل آماج حرفها و گناه های دیگران ذره ذره آب شدم هر شب سر بر بالین دل تنهایم می نهادم و آرام می گریستم و هرگز کسی پی به اسرار درونم نبرد تا روزی که او از راه رسید و به من عشق و محبت و یکرنگی را نوید داد اول باور نکردم ولی او گفت که عشق تولد یک حادثه است و افزود در این زمانه مردمانش عصای کور می دزدند من از خوش باوری اینجا محبت جستوجو کردم او گفت و راست گفت او محبت را در من جستوجو کرد و مرا از انزوای مطلق خود در آورد او گفت وقتی می آید که آسمان صاف و اقیانوس ها غرق سکون باشند قسم خورد که بجز من دلش را ماوای عشق کس دیگر نکند و من به گفته گفته هایش ایمان آوردم و باورش کردم ولی همیشه هراس دارم خورشید محبتم چون سپیده ی صبحگاهی نتواند از بین ایرهای تیره و تار عبور کند. برای اینکه می بینم نگاهش اگر چه با نگاهم خندان است ولی در لایه های آن غمی رنج آور نهفته است و من می دانم این غم به خاطر کسانی است که می خواهند ما را از هم جدا کنند و او برسر دو راهی که بزرگتر ها برایش درست کرده اند مانده است ولی من در برابر سعادت آینده او دست از همه چیز می شویم و عشقم را به آنها واگذار می کنم من به یهودای سر گردان و مسیح مصلوب قسم می خورم که تا آخرین لحظه ی زندگی دوستت دارم .
خدا جون ... خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟ دو باره دلم می خواد ببینمت سرمو روی شونت بزارم از چشمام قطرهی اشکی نمی یاد نکنه دیگه دوستش ندارم کاش می شد حر فام رو باور بکنه اونی که من رو هرگز نمی خواد ازاین روزها متنفرم.چرا که حس میکنم این روزهای پایانی ست .دلم در حسرت دیدار دوباره ات می گذرد.چشمانم اشکبار تر از همیشه از ثانیه ها ایراد میگیرد. اندوه نبو دنت را چگونه سرایم تو ای تنها صدادر خلوت خاموش دلم.شقایق دلم اشفته تر از همیشه به لبخند نسیم بی اعتنایی می کند .تنهایی سراغ خانه ام را می گیردو دلتنگی چون پیچکی. لجوجانه از دیوار خانه ی دلم بالا می رود![]()
![]()
![]()
بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری
خدا جون میگن تو خوبی ، مثل مادرا می مونی
اگه راست میگن ببینم عشق من کجاست میدونی؟
خدا جون میشه یه کاری بکنی به خاطر من؟
من می خوام که زود بمیرم آخه سخته زنده موندن
من که تقصیری نداشتم پس چرا گذاشته رفته؟
خدا جون تو تنها هستی میدونی تنهایی سخته
زنده بودن یا مردن من واسه اون فرقی نداره
اون می خواد که من نباشم، باشه ،اشکالی نداره
خدا جون می خوام بمیرم تا بشم همیشه راحت
ولی عمر اون زیاد شه حتی واسه یه ساعت
خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟
بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری
به تو که موندگاری.....![]()
![]()
![]()


اینک محراب ابروانت کجاست تا نگاهم در انجا نماز عشق بخواند.بغض غروب دیگر بار کوچه کوچه های سینه ی تنگم را می پیماید.وچهرهام دیگر بار با باران اشکهایم سیراب می شود
.به بهانه ی صفا دادن رویاهای خزان روحم بار سفر را به امید خلاصی از دلتنگی می بندم ولی سنگ یاد تو لحظه های شیشه ایم را در هم می شکند
.......کاش می دانستی
:که درون قلبم
خانه ای داری تو
که همیشه ان را با شفق می شویم
و به ان می گویم
که تویی مونس شبهای دلم
. . . . . .خواهش می کنم نظر بدین
نوشته شده توسط مینا در دوشنبه 18 تیر1386 ساعت 2:0 PM موضوع | لینک ثابت
قرارمون رو بال شب اونورپل بی عبور,کناررودی که میره تا شهر نور. تو پیچ پس کوچه ها
گلایه هاتو جا بزار, یادت نره بوسه هاتو همرات بیار .
...... وعده ما پشت مرز خاطره
...... قسم به چشمات چشام به راهه یادت نره
واسه جشن گریه هام شونه هاتو همرات بیار, تو کوله بارت کمی نوازش بزار. یه پیرهن ساده
از جنس مهربونی بپوش یه شال بافته از عشق بنداز رو دوش .
...... وعده ما پشت مرز خاطره
...... قسم به چشمات چشام به راهه یادت نره
به زیر بارون انتظار , نشسته ام عمری بی قرار, تو راه اگه دیدی ابرارو به ابر تیره بگو
نبار, به شهر خورشید که میرسی افتاب رو برام بدزد بیار .
به ابر تیره بگو نبار بگو نبار بگو نبار ....
کامران وعده ما پشت مرز خاطره
کامران قسم به چشمات چشام به راهه یادت نره
![]()
![]()
![]()
دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند،
با خواندن يک جمله معروف از هم جدا مي شوند تا يکديگر رو امتحان کنند و
هر کدام در انتظار ديگري همديگر را نمي بينند.
چون هر دو به صورت اتفاقي و به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند:
عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده
*****************************************************************************
اگه می دونستی قطره ی بارون وقت دور شدن از ابر چه حسی داشت
اگه می دونستی یه بندر وقت رفتن کشتی ها چه تنها میشه
اگه می دونستی درخت کاج وقت پر کشیدن پرنده ها چه غمگین میشه
اگه می دونستی که رفتنت چه آتشی بر جانم کشید
اون وقت این قدر راحت نمی گفتی
خداحافظ

میگن آسمان هفت طبقه است . طبقه اول ناسوت ( این دنیا ) طبقه دوم لاهوت , طبقه سوم
ملکوت , طبقه چهارم ... , طبقه پنجم ... طبقه ششم ... و طبقه هفتم جبروت .
طبقه اخر که جبروت هست فقط مال خداست . میگن فرشته هام اونجارو ندیدن . فقط حضرت
محمد و حضرت مولانا اونجا رفتن .
من وقتی مردم رفتم اون دنیا یه راست منو بی هیچ چون و چرا و بی هیچ سئوال جوابی میبرن
آسمان هفتم . وقتی وارد میشم یه جای خیلی بزرگ و خیلی قشنگ و رویایی هست . همه جا
طلایی وهمه جا اینجوری دیلینگ دیلینگ برق میزنه . بعد خدا رو میبینم جلو روم رو یه تخت
سلطنتی بزرگ و خیلی قشنگ نشسته . خدا خیلی بزرگه ...
وقتی از در وارد میشم و خدا رو می بینم سرم رو میاندازم پائین . از خجالت . گناهی نکردم
که خجالت بکشم . فقط از بزرگیش و از اینکه منو افریده خجالت میکشم . از اینکه چقدر در
مقابلش کوچیکم .
بعضی وقتام نگاهش میکنم . اونم به من نگاه می کنه . یه نگاه متفکرانه . نگاهی که توش هزار
تا حرف هست . باز سرم رو میاندازم پائین . که بعد یهو صدام میکنه : لادن ...
سرمو که بلند میکنم میبینم دستاشو باز کرده به طرفم ...
منم بدو بدو میدوم از تختش بالا میرم میپرم تو بغلش اونوقت های های میزنم زیر گریه .
خیلی دوسش دارم .

زنده ام چونكه تو در كنارمي، هستم چون كه تو عشقمي و خوشحالم چونكه تو خنداني…
ميميرم زماني كه تو مي روي، نابود ميشوم زماني كه تو از من دور مي شوي ، گريانم زماني كه
تو غميگيني اي عزیز من…!
پس بمان در كنار من ، براي هميشه و تا ابد ، با من زندگي كن ، با عشقم نه به خاطراتم!
بمان و اين زندگي را برايم غمگين تر ، و اين دنياي بي محبت را برايم جهنم نكن!
بمان در اين قلبي كه مدتها انتظار ميكشيد تا چنين عشقي نصيبش شود…
عزیز من اينك كه تو آمدي و در قلبم نشستي بيا و تا ابد عزیز من و قلبم باش…!
اسمت امواج سهمگين درياي دلم را آرام ميكند… اسمت چشمهاي مرا بهانه گير مي كند..
اسمت مرا اميد وار و آرام ميكند! اسمت چشمه غرور را در وجود من جاري ميكند…!
غرور عشق ، و غرور به خاطر دوست داشتن بيش از حد!
معناي عشق را بيشتر از معناي واقعي خودش برايم معنا كردي!
و بيشتر از آنچه تصور مي كردم مرا دوست ميداري!
اينك كه مرا با اين عشق و دوست داشتن خودت شرمنده كرده اي من ميخواهم تو را بالاتر از تو
كه مرا دوست داري ، دوست داشته باشم،
پس با غرور هر چه تمام تر و با احساس دوست داشتن بيش از حد و از ته دل ، از تمام وجودم
همجو رعد و برق آسمان در اين دشت عشق در ميان اين همه عاشقان و در برابر خداي
عاشقان با چشمهاي گريان ، با صداقت و يكرنگي و يكدلي و احساس آرامش عشق و ذكر نام
مقدس تو ، و شرمندگي ، فرياد ميزنم :............خيلي دوستت دارم!…
![]()
![]()
![]()
|
وقتي کسي رو دوس داري
| |
|
وقتي کسي رو دوس داري حاضري جون فداش کني حاضري دنيا رو بدي فقط يه بار نيگاش کني به خاطرش داد بزني به خاطرش دروغ بگي رو همه چي خط بکشي حتي رو برگ زندگي وقتي کسي تو قلبته حاضري دنيا بد باشه فقط اوني که عشقته عاشقي رو بلد باشه قيد تموم دنيا رو به خاطر اون مي زني خيلي چيزا رو مي شکوني تا دل اونو نشکني حاضري بگذري از دوستاي امروز و قديم اما صداشو بشنوي شب از ميون دو تا سيم حاضري قلب تو باشه پيش چشاي اون گرو فقط خدا نکرده اون يه وقت بهت بگه برووووووووو حاضري هر چي دوست نداشت به خاطرش رها کني حسابتو؛ حسابي از مردم شهر جدا کني حاضري حرف قانونو ساده بذاري زير پات به حرف اون گوش کني و به حرف قلب باوفات وقتي بشينه به دلت از همه دنيا مي گذري تولد دوبارته اسمشو وقتي مي بري حاضري جونتو بدي يه خار توي دساش نره حتي يه ذره گرد و خاک تو معبد چشاش نره حاضري مسخره ت کنن تمام ادماي شهر اما نبيني اون باهات کرده واسه يه لحظه قهر حاضري که به خاطر خواستن اون ديوونه شي رو دست مجنون بزني با غصه ها همخونه شي حاضري مردم همشون تو رو با دست نشون بدن ديوونه هاي دوره گرد واسه تو دست تکون بدن حاضري اعتبار تو به خاطرش خراب کنن کار تو به کسي بدن جات اونو انتخاب کنن حاضري که بگذري از شهرت و اسم و آبروت مهم نباشه که کسي نخواد بشينه رو به روت وقتي کسي تو قلبته يه چيز قيمتي داره ديگه به چشمت نمي ياد اگر که ثروتي داره حاضري بشنوي حتي اگه سرزنشه به خاطر اون کسي که خيلي برات باارزشه حاضري هر روز سر اون با ادما دعوا کني غرور تو بشکني و باز خودتو رسوا کني حاضري که به خاطرش پاشي بري ميدون جنگ عاشق بشي اما بازم بگيري دستت يه تفنگ حاضري هر چي گل داريم دونه به دونه بشمري بسوزي از تب نگاش اسمشو وقتي مي ياري حاضري هر کي جز اونو ساده فراموش بکني پشت سرت هر چي مي گ چيزي نگي گوش بکني حاضري هر چي که داري بيان و از تو بگيرن پرنده هاي شهرتون دونه به دونه بميرن حاضري که بگذري از مقررات و دين و درس وقتي کسي رو دوس داري معني نمي ده ديگه ترس وقتي کسي رو دوس داري صاحب کلي ثروتي نذار از دستت بره اين گنج خيلي قيمتي.... گفت : مي خوام برات يه يادگاري بنويسم . گفتم:کجا ؟ گفت : رو قلبت . گفتم مگه مي توني ؟ گفت : آره سخت نيست ، آسونه. گفتم باشه .بنويس تا هميشه يادگاري بمونه. يه خنجر برداشت . گفتم اين چيه ؟ گفت : سيسسسسس. ساکت شدم . گفتم : بنويس ديگه ، چرا معطلي . خنجرو برداشت و با تيزي خنجر نوشت . دوست دارم ديوونه. اون رفته ، خيلي وقته ، کجا ؟ نمي دونم . اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم
بهش بگین دغ می کنم دستش تو دستم نباشه تموم خاطراتمون نمک به زخمام می پاشه بهش بگین خاطره هاش آتیش به جونم می زنه بگین فقط مال منه حتی اگه آسمونم زمین بیاد تو لحظه های بی کسی سهم من از تو دوریه هر روز غروب دلتنگتم دوباره تنها می شینم هر وقت که بارون می باره تو رو کنارم می بینم بگو تو هم دوستم داری بگو که دلتنگم می شی من از خدا می خوام دوباره مهربون بشی ![]() |
نوشته شده توسط مینا در دوشنبه 11 تیر1386 ساعت 6:8 PM موضوع | لینک ثابت
این عشق است که زایش می آورد و آن زاییده شده به عشق با عشق سرسبز و شاداب می شود و گرنه روز به روز پژمرده تر می شود تا می میرد ."
وقتی احساس می کنی همه ی دنیا تو را می خواهند .وقتی احساس می کنی
خداوند با همه ی فرشتگانش تو را در آغوش گرفت، عشق را احساس کرده ای. هر
چند که این یک تعریف نیست ولی شاید عشق همین باشد.
عشق معنای واحدی ندارد که با فتوا صادر کردن بتوان تعریفش کرد و همه ی افراد
بشر را تحت قاعده عشق قرار داد . شاید به تعداد همه ی آدمها انواع عشق وجود
داشته باشد کاری به این ندارم که عشقشان بیمارگونه است یا نه ، درست است یا
غلط اما هر آدمی برا ی خود عشقی مخصوص به خود دارد . شاید عشق احساس
خوشایندی باشد که ما را به لذت می رساند . شاید احساسی میان دو نفر . شاید
احساسی باشد که یک نفر نسبت به همه ی آدمها و همه ی آنچه روی زمین است
دارد . احساسی عمیق و زیبا . آدمهایی از نظر من مجنون اند که به تمام انسان ها
عشق بورزند . مجنون شاید کسی است که حتی آدمهای بد روزگار را دوست دارد .
شاید به خاطر یک صفت کوچک و کمرنگ اما خوب . عاشق همه را با همه ی خوبی
هایشان دوست دارد . و غمگین می شود اگر انسانی به راه خطا می رود و از این ر
وست که همیشه برای همه دعا می کند برای بهتر شدن. چون ایمان دارد خدایی که
دنیا را آفریده در هر جایی و در هر کسی ذره ای از وجود خودش را به ودیعه نهاده.
این ذره زیبا لایق عشق ورزیدن است و آن جا و آن کس لایق دوست داشته شدن.
عشق در لبان کودکی نهفته است که به تو می خندد و بی تاب محبت است.
شنیده ام می گویند به کسی هدیه بدهید که تا به حال به شما هدیه نداده.
هدیه آدمها اگر از جنس بدی، نباشد قیمت ندارد، چون هیچ کس برای عشق قیمتی
را متصور نیست.
ما دوست داریم همه چیز بر اساس کمیت باشد . دلمان می خواهد با یک خط کش
همه چیز را اندازه بگیریم. حتی عشق را؛ برای همین همیشه تعریف های ارائه
شده از عشق را می خوانیم و با خط کش خويش عشق خود نسبت به دیگران و
عشق دیگران نسبت به خودمان را اندازه می گیریم؛ و اصلن فراموش می کنیم
عشق کجا بود و برای کی .
با خودمان فکر می کنیم اگر عاشقم باشد حتما این کار را به خاطر من خواهد کرد و
هر روز خواسته هایمان بیشتر می شود . به حساب خط کشمان عشقمان نسبت به
هم عمیق تر شده . غافل از اینکه این عشق خط کشی شده و مادی، چند صباحی
بیشتر دوام نمی آورد. یک سال، دو سال، سه سال. عشق شماره ندارد که مثل
کودکی هامان بگوییم 10تا یا 100 تا عاشقش هستم .
عشق از نظر من تمام آن چیز هایی است که دوست داشتنی ترین اند . عشق بدی
ندارد . پاک است و خالص . دروغ ندارد .انسانها توی جامعه وقتی ادعای عشق
دارند و ادعا دارند آدمهای خوب و خیر خواهی هستند با خودم می گویم حتما آدمهای
خوبی هستند. دیری نمی گذرد که دروغ می گویند، دزدی می کنند و بدتر از همه ی
اینها کارهای بدشان را توجیه که می کنند ، از تاسف فراتر می روم . حالم بهم می
خورد . بیمار می شوم از دیدن زشتی ها.
دکتری می گفت : روح که خراشیده می شود جسم هم بیمار می شود .
هر جا عشق فراموش می شود به دنبالش دروغ می آید و بدی.
ما همه بیمار شده ایم ، روحمان خش گرفته و با خش گیر درست نمی شود . عشق
باید روحمان را جلا زند . روحمان که در معرض عشق قرار بگیرد، صیقل می خوریم بعد
شاید پاک شویم و صادق.
بر عکس کسانی که فکر می کنند در جامعه سنتی قدیم ما از عشق خبری نبود، من
فکر می کنم جامعه کنونی ما عشق را فراموش کرده آنچه اشتباهن به جای عشق
به فروش می رسد پول است و شهوت .

![]()
![]()
![]()
دانی که شمع دم مرگ به پروانه چه گفت؟!
گفت: ای عاشق دیوانه فراموش شدی
سوخت پروانه ولی خوب جوابش بداد
گفت: دیری نکشد تو نیز خاموش شوی!!!

چه دردی است در میان جمع بودن
ولی در گوشه ای تنها نشستن
برای دیگران چون کوه بودن
ولی در چشم خود آرام شکستن
برای هر لبی شعری سرودن
ولی لبهای خود همواره بستن
به رسم دوستی دستی فشردن
ولی با هر سخن قلبی شکستن
به نزد عاشقان چون سنگ بودن
ولی در بطن خود غوغا نشستن
به غربت دوستان بر خاک سپردن
ولی در دل امید به خانه بستن
به من هر دم ندای دل زند بانگ
چه خوش باشد از این غمخانه رستن

تو رو خدا نظر بدین ![]()
![]()
مینا(دل شکسته)
نوشته شده توسط مینا در یکشنبه 27 خرداد1386 ساعت 8:10 PM موضوع | لینک ثابت





غبار نشسته که واژه ها برای یاری ام راه را گم کرده اند
تنها میدانم در این گم گشتگی باید از تو بنویسم.
عزیز ترینم! قلبم را فرش زیر پایت می کنم و نور چشمانم
را فانوس دریای مهربانیت. دوست گمگشته و سنگ صبور
روزهای تنهاییم .
تمام شکوفه های سیب و غنچه های یاس و مریم و مینا را
با گلابی از اشک چشمانم نثار قدم های بهاری تو میکنم
و همراه دعای خیرم بدرقه ی راهی که در پیش گرفته ای
اما نمی توانم به روزهایی که هنوز زمانه لحظه های با تو
بودن را شکار نکرده بود نیندیشم و به روزهایی که روی
نیمکتهای سنگی خاطره چراغی از مهربانی می افروختیم
و خاطره های خوش را با هم بودن را در آلبوم خیال خویش
حک می کردیم. ولی با همه ی اندوه فاصله گرفتن از تو
بسیار خوشحالم که به آرزوی خویش رسیدی............
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن
ابتدای یک پریشانی است حرفش را نزن
آرزو داریکه دیگر بر نگردم پیش تو
راهمان با این که طولانیست حرفش را نزن
دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا
دل شکستن کار آسانیست حرفش را نزن
خورده ای سوگند روزی عهد مارا بشکنی
این شکستن نا مسلمانیست حرفش را نرن
حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج تو ام
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نرن
![]()
![]()
![]()

شاید بتوانم در وادی عشق کلبه ای رنگین تر از رنگ بال پروانه ها بسازم پنجره اش را باز کنم
تا بشود
مامن امنی برای پروانه های عاشق شمع وجود را بر طاقچه ءمهر روشن کنم تا پروانه راز
عاشق شدنش را برایم بگوید ومن بی ریای بی ریا در سوز دل او اشک حسرت بریزم دل را
مفروش کنم با فرش عاطفه
و دیوانگان بی مهر را در آن مهر و یک رنگی بیاموزم اما نه ...
می خواهم به غول تنهایی بگویم که دیگر در مدار زندگی کسی را ندارم که از عشق به پروانه
بگویم یا کسی را ندارم که از عشق و بودن برایش درد دلی بگویم می خواهم مقابل پنجره خزه
ای بکارم تا ظالمانه پروانه ها را برایم شکار کند برکه ای بسازم ودر آن مرغابیان بی مهری
پرورش دهم می خواهم نهال بی توجهی را از نو بکارم و آن را با نا امیدی ابیاری کنم می
خواهم از کینه برای پروانه ها سخن بگویم و به آنها بگویم که از شما بیزارم از شما که عاشقید
شما که عشق را حتی به قیمت بالهایتان انتخاب کردید ولی من عشق و معشوق امید و مهر و
زندگی را با هم از دست داده ام ..
![]()
![]()
![]()

وقتی فهمید می خوامش خندید و رفت
التماس را توی چشمام دید و رفت
با همه خوبیهام بی وفا
رنگ غم به زندگیم پاشید و رفت
دیگه دل از همه دنیا سرده
کی میگه گریه دوای درده
بعد از اون چشم من دیگه خواب نداره
بس که گریه کردم چشام آب نداره
هر چی من بگم باز تمومی نداره
از غم و غصه هام
که حساب نداره
چه کنم ای خدا با دل شکسته
چه کنم با دلی که ز خون نشسته
میدونست مهرشو با جونم خریدم
اما از عشق اون جز ریا ندیدم
![]()
![]()
![]()







نوشته شده توسط مینا در پنجشنبه 17 خرداد1386 ساعت 10:7 PM موضوع | لینک ثابت
تلخ ترین بارون
لحضه های قشنگ درد
فراموشش کن هر چی که گذشت
زیر بارون که رفتی بخند
حتی با اینکه ازت گسست
دیگه صداش نکن الان
وقته خیس شدنه بی خیال دلت که شکست
می خوایی ببینیش می دونم ولی
نمی شه فاصله صدایی که همیشه خسته است
اون لحضه ها لحضه های بارونی
یادته دستش تو دستت کنارت نشست
اما یهو مردن تکه تکه شدن
همه لحضه های بارونی این سر گذشت
![]()
![]()
![]()

روزگاری یک نگه، گرمای صد آغوش داشت اشک عاشق مزّه گل چشمههای نوش داشت
یک نوازش میزد آتش بر دل هر بیقرار یک سخن، پویائی یک بستر گل پوش داشت
خندهها بوی خوش عشق و محبت داشتند چشمها گیرائی یک چشمه خودجوش داشت
ای که آغوشت ز سردی میزند پهلو به غم یاد آن روزی که آغوشت تب آغوش داشت
نوشته شده توسط مینا در دوشنبه 7 خرداد1386 ساعت 6:40 PM موضوع | لینک ثابت
![]()
بمان برای من بمان تو چشمت اسمان من
ببین ترانه وفا نشسته بر لبان من
بیا که جز تو بی وفا ندارم ارزو به سر
سفر مکن بیا مرا به شهر ارزو ببر
بیا که با تو زنده ام امید و ارزوی من
ببین که بی توخسته ام بیا بیا به سوی من
بیا که جز تو بی وفا ندارم ارزو به سر
سفر مکن بیا مرا به شهر ارزو ببر
بمان برای من بمان امید دل نواز من
بگو به من چرا تو خسته ای ز من؟
بیا که جز تو بی وفا ندارم ارزو به سر
سفر مکن بیا مرا به شهر ارزو ببر
در انتظار دیدنت به شهر غم نشسته ام
رها مکن دلا مرا بیا که دل شکسته ام
بیا که جز تو بی وفا ندارم ارزو به سر
سفر مکن بیا مرا به شهر ارزو ببر![]()
![]()
![]()
![]()
چه زیباست بخاطر تو زیستن
وبرای تو ماندن بپای تو مردن وبه عشق تو سوختن؛
وچه تلخ وغم انگیز است، دور از توبودن، برای تو گریستن؛
و به عشق و دنیای تو نرسیدن؛ ایکاش می دانستی بدون تو،
مرگ گواراترین زندگیست؛ بدون تو وبه دور ازدستهای مهربانت،
زندگی چه تلخ وناشکیباست. ایکاش می دانستی مرز خواستن کجاست،
وایکاش میدیدی قلبی راکه فقط؛
برای تو می تپد
نوشته شده توسط مینا در شنبه 15 اردیبهشت1386 ساعت 6:46 PM موضوع | لینک ثابت




همه این عکسها واسه عشق نا شناختمه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط مینا در شنبه 15 اردیبهشت1386 ساعت 3:39 PM موضوع | لینک ثابت

بنام چشمهايم كه تنها شاهد اشكهايم است ![]()
امشب بارون باريد چه باريدني .انگار دل آسمون هم مثل دل من خيلي گرفته بود...
منم باريدم اما آسمون بغزش شكست ولي صداي منو كسي نشنيد.گريه كردم اما با سكوت
آخه خودت بهاري ...!! اينجا بد جوري زمستونه . ميدونم نمي دوني زمستون يعني چي؟!
اما از پشت پنجره غربت برفا هم ديدن داره .انگري اونا هم به غربت چشماي من پي برده
بودن.؟؟
نازنينم اينقدر دلم هوايت را كرده كه ديگر خواب بهار هم نمي بينم .اينجا هميشه زمستونه
غربت برفا همه جارو پر كرده.
بهارم صاعقه نبودنت همه زندگيمو آتش زده انگار نبودنت يه طلسمه كه با شادي تضاد
داره.
امشب بارون باريد چه باريدني .انگار دل آسمون هم مثل دل من خيلي گرفته بود...
منم باريدم اما آسمون بغزش شكست ولي صداي منو كسي نشنيد.گريه كردم اما با سكوت
آخه خودت بهاري ...!! اينجا بد جوري زمستونه . ميدونم نمي دوني زمستون يعني چي؟!
اما از پشت پنجره غربت برفا هم ديدن داره .انگري اونا هم به غربت چشماي من پي برده
بودن.؟؟
نازنينم اينقدر دلم هوايت را كرده كه ديگر خواب بهار هم نمي بينم .اينجا هميشه زمستونه
غربت برفا همه جارو پر كرده.
بهارم صاعقه نبودنت همه زندگيمو آتش زده انگار نبودنت يه طلسمه كه با شادي تضاد
داره.بهونه نبودنت توي تمام رگام خونه كرده و هميشه دليل اشكامه.
اي يادگار لحظه هاي زيبا به احترام تمام زيبايي هاي دنيا هيچ وقت فراموشت نمي كنم .
با اينكه مي دونم دير زماني ست خواب چشمانم را از ياد برده اي.
من در خلوت تنهاييم
به اين باور رسيدم
اينجا براي زنده ماندن بايد مرد
![]()
![]()
نوشته شده توسط مینا در شنبه 15 اردیبهشت1386 ساعت 11:30 AM موضوع | لینک ثابت
دیشب گریه کردم واسه دل خودم واسه دل تو واسه غصه ی پاییز واسه مرغ عشقامون که همین دیروز برای همیشه رفتند واسه کبوترای اسیر خونه ی همسایه واسه دیگه ندیدنت دیگه نیومدنت واسه خودم که تنها دلخوشیم نوشتن تو این وبلاگه که شاید یکم از دلتنگیام کم شه اما از نوشتن چه سود؟؟؟؟ اه خدای من چرا غم ها نمیدانند که من غم گین ترین غمگین دنیایم؟ اما نه من مرده ام! از هنگامیکه بر مزار خاطراتم درد را فریاد زدم و چشمانم در انتظار فریاد رسی پژمرد من مرده ام! از هنگامیکه کابوس مرگ دلم را در چشمان پاییزی رهگذران دیده ام من مرده ام!
ستاره ها در تاریکی مطلق شب دفن شده اند
من مرده ام!
اری من از هنگامیکه تولد را زیر فرسنگها درد زمزمه کرده ام
مرده ام!
ما میگذریم و ایا غمی بر جای ما در سایه ها خواهد نشست

نوشته شده توسط مینا در پنجشنبه 13 اردیبهشت1386 ساعت 3:53 PM موضوع | لینک ثابت
تحمل کردن زيباست اگر قرار باشد روزي به تو برسم
انتظار اسان است اگر قرار باشد دوباره تو را ببينم
زندگي شيرين است اگر قرار باشد مزه ي دستان تو را بچشم
مشکلات حل مي شود اگر قرار باشد روزي به پاي تو بميرم
اشک ها همه به لبخند تبديل مي شود اگر قرار باشد تو را يک بار ببوسم
و لبخند ها دوباره به اشک فقط اگر ببينم خيال رفتن داري
اما بدان دوستت دارم از پشت اين همه فاصله از پشت اين همه حرف

من ۵ سال عاشق کسی هستم که مال خودم نیست![]()
نوشته شده توسط مینا در پنجشنبه 13 اردیبهشت1386 ساعت 3:51 PM موضوع | لینک ثابت
بارون رو دوست دارم چون وقتی بارون میاد هیچکس اشکاتو نمیبینه
كجايي مرحم دردم
تو را در غربت عشقم غريبانه صدا كردم
صدا كردم تو را هستي شنيدي و گذر كردي
مرا آواره و تنها گداي در به در كردي
تو را در نم نم بارون درون كنج تنهائي
پرستيدم وجودت را دليل شور و شيدايي
درون اين قفس هر شب تو بودي و خداي تو
كوير خشك بيتابي صداي آشناي تو
دل من با نگاه تو چو گلخانه شكوفا شد
نگاه دلرباي تو بهار سبز رويا شد
تو چون دريايي بي پايان دل من قطره اي بارون
نمي بيني اسيرت را در اين تاريكي زندون
ستاره بودي و هر شب درون قاب چشمانم
طلوع ميكردي و هر دم شدي آرامش جانم
مرا تنها رها كردي ، چرا رفتي ؟عزيز دل!
تو را پيدا نخواهم كرد خيالي ، نازنيني
خيال باغ رويائي پر از افسوس يك باور
نوشته شده توسط مینا در پنجشنبه 13 اردیبهشت1386 ساعت 3:49 PM موضوع | لینک ثابت
حوصله ندارم امشب باز دلم عجيب گرفته
نگاهم به آسمون رفت ديدم باز بي ستاره ست
چشممو دوختم به موجا نگاهم بازم به دريا ست
ديدم هيچ ترسي نداره ر د شدن از توي مرداب
غروب دريا چه زيبا ست وقتي كه قايقي اونجاست
نگاه هميشه آبي روي ساحل يه در ياست
موجهاي دريا شكسته ست آبي دريا هنوز هست
اگه كسي تو ساحل منتظرت هست مي شه باز به ديدنش رفت
و انتقادات خودتونو بگيد ممنون ميشم اگه بگيد.
نوشته شده توسط مینا در سه شنبه 11 اردیبهشت1386 ساعت 2:5 PM موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها